حس نیاز ...
سلام فرشته قشنگم
مامان تازه برات اینجا رو درست کرده و دلش میخواد تمام لحظه های مادرانه ش رو اینجا بنویسه تا وقتی شما اومدی بخونی و لذت ببری
![]()
جونم برات بگه مادر
یه روز پاییزی سال 1388 من و بابا جونیت نشستیم پای یه سفره عقد خوشجل موشجل و یکی یه "بله" جانانه به هم گفتیم و ازدواج شدیم ! 

بعدش هم تو یه روز تابستونی سال 1389 یه عروسی گرفتیم و رفتیم خونه خودمون ![]()
همه چیز خوب و خوش بود و ما هم شاد شاد
تا اینکه یه روز بهاری سال 1392 یه حس نیازی اومد سراغمون که باعث شد یه دفه بگیم ای وای چقدر جای یه نی نی خوشگل و ناز تو زندگیمون خالیه
خلاصه از آخرین ماه بهار ، فصل امتحانا
افتادیم دنبال کاراش ، دیگه مامان و بابا همش مشغول تحقیق و دکتر و آزمایش و دارو و غذاهای مقوی و اینا بودن ، یه چیزی تو این مایه ها :
گاهی اینطوری
گاهی هم
البته بیشتر همین دومی بودیم ![]()
دیگه دکتر و اینام که گفتن نداره
پر از معاینه و دارو و تست و آزمایش ... اما چون نتیجه اش لذت بخش بود به بقیه اش دیگه فکر نمیکردیم عسلم
![]()
تو یه دفتر از همون روز اول رو قدم به قدم برات نوشتم مامانی جونم ، آخر هر نوشته یه جمله ای واسه خدا نوشتم و ازش یه چیز خیلی خوب خواستم
:
" خدای خوبم ؛ حواست به من و محمد و نی نی ای که هنوز نیست باشه ... "
![]()


حس نیاز ...
